قانون اساسی میثاق ملی ماست و با رای مردم به عنوان مبنای اداره جامعه مشروعیت یافته و عهدی است دوسویه میان ملت و حاکمیت که به نمایندگی از سوی ملت وظیفه اجرای آنرا به عهده دارد.
از آنجا که خواست اصلی جنبش سبز برآمده از اعتراض به کودتای انتخاباتی اجرای بدون تنازل و تبعیض قانون اساسی جمهوری اسلامی می باشد، سایت نوروز از این پس در یک ستون اختصاصی به ارائه تدریجی اصولی از قانون اساسی می پردازد که تاکنون و پس از گذشت سی سال از عمر نظام اجرا نشده یا ناقص اجرا شده است؛ تا دریابیم که حاکمیت فقط به اجرای آن بخشی از قانون اساسی پرداخته که تامین کننده اقتدار و منافع حاکمان بوده و هرگز عنایت و بهایی برای اصولی از قانون که متضمن حقوق ملت و شهروندی بوده، نداشته است.
هدف از ارائه اصول قانون اساسی در یک ستون ویژه، باز آگاهی و بحث در این زمینه است و بدانیم که برای تحقق نسبی خواسته هایمان ظرفیت لازم در این قانون وجود دارد، اگر به اجرا درآید و لازم نیست به خواست ها و مطالباتی روی آوریم که دستیابی به آنها افق دورتری را می طلبد.

نوروز: قانون اساسی میثاق ملی ماست و با رای مردم به عنوان مبنای اداره جامعه مشروعیت یافته و عهدی است دوسویه میان ملت و حاکمیت که به نمایندگی از سوی ملت وظیفه اجرای آنرا به عهده دارد. شهروندان هرچند به لحاظ نظری ممکن است به اصولی از قانون اساسی ایراد داشته باشند اما برای حفظ نظم اجتماعی و تامین منافع همگان باید التزام عملی به قانون داشته و در صورت تخطی با مجازات قانونی تنبیه می شوند اما حاکمیت جز برای اجرای قانون معنا ندارد و هرگونه تخطی یا سستی یا تبعیض از سوی حاکمیت نقض عهد بشمار رفته و آنها را از مشروعیت می اندازد و وای به روزگاری که حاکمیت بخواهد از قانون ابزاری
برای سلطه و اعمال استبدادی بسازد!
متاسفانه مشکلی که در سالهای اخیر دامنگیر کشور ما شده و با کودتای انتخاباتی در انتخابات دهم ریاست جمهوری تشدید و عریان شده است، عدم پایبندی حاکمیت به اجرای کامل قانون اساسی و نقض عهد با ملت است که اعتراض مسالمت آمیز میلیونها ایرانی را در پی داشت که بازهم برخلاف همه موازین قانونی با قوای قهریه و سرکوب مواجه شد و تاکنون ادامه دارد.
از آنجا که خواست اصلی جنبش سبز برآمده از اعتراض به کودتای انتخاباتی اجرای بدون تنازل و تبعیض قانون اساسی جمهوری اسلامی می باشد از این پس در یک ستون اختصاصی به ارائه تدریجی اصول از قانون اساسی می پردازیم که تاکنون و پس از گذشت سی سال از عمر نظام اجرا نشده یا ناقص اجرا شده است و اینکه دریابیم حاکمیت فقط به اجرای آن بخشی از قانون اساسی پرداخته است که تامین کننده اقتدار و منافع حاکمان بوده و هرگز عنایت و بهایی برای اصولی از قانون که متضمن حقوق ملت و شهروندی بوده، نداشته است.
به عنوان نمونه به این اصل قانون اساسی که می توان آنرا قلب این قانون لقب داد، توجه کنید:
اصل ۵۶
" حاکمیت مطلق بر جهان و انسان از آن خداست و هم او، انسان را بر سرنوشت اجتماعی خویش حاکم ساخته است. هیچکس نمیتواند این حق الهی را از انسان سلب کند یا در خدمت منافع فرد یا گروهی خاص قرار دهد و ملت این حق خداداد را از طرقی که در اصول بعد میآید اعمال میکند."
برپایه این اصل "حق حاکمیت" از آن مردم است و این اصل ترجمانی از کلام طلایی معمار انقلاب اسلامی و بنیانگذار نظام جمهوری اسلامی ایران امام خمینی (ره) است و همانگونه که در این اصل تصریح و تاکید شده است این حق حاکمیت مردم از طریق اجرای دیگر اصول این قانون تحقق می یابد و در واقع همه نهادها و قوای حاکم در جمهوری اسلامی ایران مشروعیت خود را از این قانون می گیرند و در چارچوب این قانون باید به وظائف و اختیاراتی که دارند عمل نمایند و پاسخگوی ملت باشند و باز این اصل صراحت و تاکید دارد که:« هیچکس نمیتواند این حق الهی را از انسان سلب کند یا در خدمت منافع فرد یا گروهی خاص قرار دهد» و این در حالی است که پس از رحلت امام خمینی و از سال 69 با اعمال " نظارت استصوابی " توسط شورای نگهبان خدشه ای جدی به این اصل وارد شده و در گذر زمان شورای نگهبان قانون اساسی بلایی بر سر انتخاباتها آورده است که دیگر مضمونی از "حق حاکمیت" منظور و منطوق در قانون اساسی نمانده است.
آخرین تجربه در این باره هم به انتخابات ریاست جمهوری دهم برمی گردد که عملکرد جانبدارانه و جابجایی رای مردم در این انتخابات توسط شورای نگهبان روشنتر از روز است و به عبارتی می توان گفت که دیگر از اجرای این اصل که قلب قانون اساسی جمهوری اسلامی است خبری نیست و این شورای نگهبان است که برای اعمال "حق حاکمیت" جایگزین مردم شده و حداکثر رای مردم زینتی بر انتخاب این شورا بشمار می رود! خواست اجرای قانون اساسی یعنی بازگشت به " حق حاکمیت " و اصلاح انحرافی که در مسیر نظام جمهوری اسلامی ایران حادث شده است و قطعا آنچه رخداده نقض عهد حاکمیت بشمار می رود و این حق را برای همه شهروندان ایجاد کرده که در سایه اعتراض قانونی و مدنی حاکمیت را به مسیر اجرای تام و تمام قانون اساسی و گردن نهادن به میزان بودن رای ملت در اداره امور باز گردانند.
بیش از صد سال است که مردم ایران در پی عدالت و قانون اند اما سوگمندانه باید گفت بدلیل عدم آشنایی قاطبه مردم ما با محتوای عدالت و حقوق قانونی شان به رغم پشت سرگذاردن سه جنبش و انقلاب بزرگ و هزینه های گرانسنگی که در اینباره پرداخته اند ملت ما همچنان گرفتار بی عدالتی و ناقانونی و اسیر دست شیوه های استبدادی و اقتدارگرایانه در اداره امور کشورند و رهایی از این وضعیت جز با بازگشت به اجرای کامل قانون و مقید کردن حاکمیت به چارچوب های آن میسر و ممکن نیست.
هدف از ارائه اصول قانون اساسی در یک ستون ویژه، باز آگاهی و بحث در این زمینه است و اینکه همه ما دریابیم برای تحقق نسبی خواست هایمان ظرفیت لازم در این قانون وجود دارد اگر به اجرا درآید و لازم نیست به خواستها و مطالباتی روی آوریم که دستیابی به آنها افق دورتری را می طلبد.
ما از همه علاقمندان به این موضوع درخواست داریم نظرات و دیدگاههای خود را در اینباره و بطور خاص در رابطه با هر اصل که انتشار می یابد جهت استفاده دیگر کاربران و دامن زدن به بحث در عرصه عمومی در اختیار نوروز قرار دهند تا خواسته اجرای بدون تنازل و تبعیض قانون اساسی به عنوان خواست اصلی جنبش سبز از عمق و گستره هرچه بیشتری برخوردار شده و افق روشنی را پیش پای رهروان این راه قرار دهد؛ که این جنبش، هدفی اصلاحی جز این ندارد.
وحید کریمی پور هم دوره ای فوق لیسانس و دکترای فیزیک من و مسعود در دانشگاه صنعتی شریف و یکی از بهترین فیزیکدان های ایران است. نوشته زیبایی در باره مسعود و خاطرات مشترک با او برای من فرستاده است که خواندنی است. در زیر آن را بخوانید
من مسعود علي محمدي و اميرآقا محمدي را دورادور در شيراز ديده بودم. در شیراز این دو یک زوج جدانشدنی
بودند و خاطره من از آن دو فقط اين بود که امير روي ترک موتور مسعود سوار مي شد و مسعود عينک دودي سياهي با قاب کامل مثل عينک جوشکاري به چشمانش مي زد و مسعود با آن حالت اخمو و جدي و امير با آن ظاهر خنده رو در سطح خيابانهاي شيراز از يک جاي دانشگاه به جاي ديگر مي رفتند . بعدها به همين دليل يکي از القابي که در دانشگاه شريف به اين دو داده بوديم اين بود: هاج ، زنبور عسل.
بعد ها وقتي که به دانشگاه شريف آمدم از نزديک با او و چند نفر ديگر که زود تر از ما دوره فوق ليسانس را شروع کرده بودند از جمله احمد شيرزاد و محمدرضا ابوالحسني و مسعود مهذب آشنا شدم. سال هاي 65 و 66 بود که دامنه جنگ به موشک باران تهران رسيده بود و ما وقتي در کلاس درس دکتر گلشني مي نشستيم تا نظريه ميدان ياد بگيريم يک مرتبه صداي مهيب اصابت موشک براي چند لحظه جريان کلاس را قطع مي کرد. دکتر گلشني لحظه اي صبر مي کرد و بعد دوباره درس را شروع مي کرد. وقتي هم که نزديکي هاي غروب مي شد و به دليل خاموشي شهر ديگر نمي شد تخته سياه را ديد دکتر اردلان که درس ذرات بنيادي مي داد چراغ قوه قلمي اش را برمي داشت و همان دايره ده سانتي روي تخته سياه را روشن مي کرد تا ما همان يک ذره را ببينيم و پيش برويم.
سال 67 که رسيد هم جنگ تمام شد و هم اولين دوره دکتري فيزيک در داخل کشور درهمان دانشگاه صنعتي شريف به همت استادانش دکتر اردلان ، گلشني ، ارفعي، منصوري و صميمي و بعضي ديگر شروع شد. دوره اول با همان شش نفر که ما بوديم پا گرفت و طبيعي بود که همه ما ذرات بنيادي بخوانيم. تا اين موقع اگرچه همه ما حزب اللهی نبودیم ولی ديگر دوستان صميمي شده بوديم و زوج هاج زنبور عسل هم مي توانستند من را به خاطر پالتوي خيلي مندرس و بلندم راسکولنيکوف صدا بزنند.
مسعود را وقتي که از دور مي ديدي با آن قیافه اخم آلود و جدی اش، باخود مي گفتي اين آدم را با يک من عسل هم نمي شود خورد ولي کافي بود که چند وقتي با او همسفر يا هم درس يا همکلاس شوي تا بفهمي چقدر شوخ طبع است. او دقیقا برخلاف ضرب المثل رایج زبان فارسی از دور زهره می برد و از نزدیک دل. شوخ طبعي اش به خصوص وقتي گل مي کرد که با هم کار مي کرديم و درس مي خوانديم و او به شوخي شروع مي کرد به رجز خواندن که در رجز خواندن هاي با مزه همتا نداشت طوري که تا سالها بعد که ديگر از هم دور افتاده بوديم و امکان همکاري نداشتيم من همچنان دلم لک زده بود براي اينکه يک موضوعي چيزي پيدا کنم و باز با هم کار کنيم. افسوس که اين فرصت ديگر هيچ وقت دست نداد.
در دوراني که در شريف بوديم چند درس را نشستيم و با هم خوانديم و بعد در چندسالي که در پژوهشگاه دانشهاي بنيادي که آن موقع مرکز تحقيقات فيزيک نظري خوانده مي شد بوديم سه چهار مقاله با هم و با محمد خرمي نوشيتم که همه اش مربوط بود به مدل هاي پخش و برهم کنش يک بعدي ، از آن موضوع هاي مجرد که به درد هيچ کاربردي نمي خوردند الا اينکه ما را از غم و غصه دنياي بيرون رها مي کرد. یادم می آید که یک روز موقع غروب دریکی از آن اتاقک های کوچک ساختمان قدیم مرکز تحقیقات فیزیک نظری من و مسعود نشسته بودیم و داشتیم روی مسئله ای کار می کردیم. آن موقع روز آن ساختمان متروکه قدیمی و سوت و کور که انگار یک جای فراموش شده در تهران بود با پرت افتادگی ما و هم دوره ای هایمان از دنیای بیرون قرابت عجیبی داشت. درحالی که روی کاغذ خم شده بوديم و با روابط و معادلات ور مي رفتيم و طبق معمول شوخي مي کرديم به يک مرتبه سر بر می داشتیم و می گفتیم راستي راستي که فقط احمق هايي مثل ما دلشان را به اين چيزها خوش مي کنند، و حال آنکه بيرون از اين جا و توي جامعه خيلي ها بدنبال پول درآوردن هاي اساسي هستند و بعد غش غش می خندیدیم . این شوخی ها و خنده ها و رجز خوانی های مسعود بود که بیش از هرچیز کارکردن با او را برای آدم خوشایند می کرد.
او زودتر از همه ما فارغ التحصیل شد و توانست اسم اش را به عنوان اولین فارغ التحصیل دوره دکتری داخل کشور ثبت کند. خیلی زود هم در خانه اش مهمانی مفصلی گرفت و همه هم دوره ای ها و استادان دانشکده را دعوت کرد؛ مهمانی ای که تا سالهای سال دست مایه همه دوستان شد برای شوخی های کوچک و ماندگار؛ این که چرا ما این همه پرت بودیم که به این فکر نیفتاده بودیم برایش یک هدیه کوچک ببریم و این که او را به خاطر رجزهایی که برای این مهمانی شام می گفت ملقب کنیم به "میرزا مسعود خان سرمونی " و او دائما به رخ ما بکشد که هیچ کدام ما جرئت و جسارت دادن یک مهمانی فارغ التحصیلی مثل او را نداریم و واقعا هم هیچ کدام از ما مهمانی ندادیم بجز محمدرضا ابوالحسنی .
آن موقع که دانشجو بودیم و هرچی مقاله فیزیک درعمرمان دیده بودیم اسم های فرنگی جک و جان و دیوید و باب روی خود داشت اصلا باور نمی کردیم روزی ما هم بتوانیم مقاله ای بنویسیم که اسم های مسعود و احمد و امیر و این جور چیزها رویش باشد. ورد زبان ما و به خصوص مسعود این بود که ما ممکن است بتوانیم در "کیهان بچه ها" که آن موقع هنوز چاپ می شد، مقاله ای بنویسیم و فارغ التحصیل شویم. ولی بالاخره اولین مقاله را یکی از ما ها نوشت ؛ درست یادم نیست کی؛ و این سد بزرگ نا باورانه شکسته شد. امروز دیگر مقاله نوشتن آسان شده است و هردانشجوی فوق لیسانسی می تواند امیدوار باشد که برای تزش مقاله ای نیز داشته باشد بدون این که به یاد بیاورد این راه سنگلاخ را کسانی مثل مسعود علی محمدی هموار کرده اند.
در سالهایی که در مرکز تحقیقات فیزیک نظری بودیم ، ما که تازه با خط و ربط تحقیق و مقاله خواندن و مقاله نوشتن و سخنرانی و سمینار و کنفرانس آشنا شده بودیم همه کار می کردیم جز فیزیک هسته ای که اصلا بلد نبودیم یا حتی فیزیک ذرات بنیادی که درس اش را خوانده بودیم. بیشتر به دلیل تنوع طلبی ای که هرکدام از ما داشتیم و فکر می کردیم که همه نباید متخصص و سرآمد یک راه باریک باشیم ؛ قضاوتی که اکنون ممکن است اشتباه به نظر برسد؛ هرکدام از ما به یک راه رفتیم. مسعود تنوع طلبی اش بیش از ما بود و روی چیزهای متفاوت و بی ربطی کار می کرد؛ و طبیعتا مثل کارهای همه ما موضوعاتی بودند به شدت غیرکاربردی و مجرد که حتی بعضی هایشان حتی در همان دنیای فیزیک نظری هم از کاربرد و آزمایشگاه و این جور چیزها دور بودند مثل کاری که مسعود روی اثر کوانتومی هال در سطوح ریمانی کرد که سطوح ریمانی اش را از نظریه ریسمان یعنی تز دکترایش یاد گرفته بود و اثر کوانتومی هال را به زور به آن چسبانده بود؛ موضوعی که تا مدتها دست مایه ای برای سربه سرگذاشتن من با او بود.
تنوع طلبی اش تا آنجا بود که بعد ها وقتی ما فارغ التحصیلان دوره اول و چند تا از بچه های جدیدتر مثل خرمی ؛ شریعتی ؛ فتح اللهی؛ لنگری و اجتهادی تصمیم گرفتیم هراز چند گاهی دورهم جمع شویم یکی از موضوعات همیشگی خنده و تفریح ما این بود که به او می گفتیم بالاخره این کمیته جایزه نوبل اگر بخواهد به تو جایزه بدهد باید در چه رشته ای این جایزه را اهدا کند و او هم مثل همیشه در جواب دادن و رجز خواندن هیچ کم نمی آورد. البته همه ما بخوبی می دانستیم که کارهایمان همه کارهای خیلی کوچکی هستند که تنها راه را برای کارهای بزرگ آینده هموار می کنند و تا گرفتن جایزه نوبل توسط فیزیکدانی که کاملا تربیت شده و مقیم ایران باشد حداقل سه چهار نسل و چندین دهه راه باقی مانده است.
چند سال پیش وقتی که هرکدام از ما در یکی از دانشگاه های کشور مشغول به کار شده بودیم و تصمیم گرفتیم که برای زنده نگاه داشتن یاد ایام قدیم هر دو سه ماه یک بار دورهم جمع شویم هرکسی اسمی را پیشنهاد کرده بود و آخر سر این جمع اسمی را به خود گرفت که مسعود با طنز همیشگی اش روی آن گذاشته بود؛ انجمن سپید مویان جوان. انجمنی که هیچ موضوعیتی نداشت جز زنده نگه داشتن ارتباط بین آدم های خوش خیال در این دنیای شلوغ و دیوانه ؛ انجمنی که به زحمت می شد اعضای آن را قانع کرد که در یک موضوع بحثی جدی را پیش ببرند. مسعود معمولا پای ثابت این مهمانی ها بود و وقتی که می آمد شادی و تفریح ما بیشتر از همیشه می شد.
سالها پیش وقتی که تازه تصمیم گرفته بودیم در ایران بمانیم فکر می کردیم که از همتایان خارجی و یا فرنگ رفته خود فقط چیزهای اندکی کم داریم؛ یک هوای سالم که آلوده به سرب و هزار جور مواد بیماری زا ی دیگر نیست بعلاوه یک آسمان آبی و یک زندگی مرفه ؛ اندکی محیط علمی بزرگ و پرهیجان با رفت و آمد دانشمندان جورواجور؛ اندکی امکانات کتابخانه ای و مجلات و کامپیوتر و اینترنت؛ کمی آسایش خیال ؛ مقدار خیلی کمی امکان شرکت در کنفرانس های متنوع ؛ یک محیط زیبای دانشگاهی مثل آنها که در کتاب ها وصفشان را خوانده بودیم که در طبیعت غرق شده باشد و بتوانی برای الهام گرفتن ساعت ها در آن قدم بزنی و همین. خوب نداشتن همه اینها می ارزید به چیزی که ما می خواستیم.
آن موقع که جوان تر بودم و تازه دانشجوی دکتری شده بودم دوست داشتم کتابهای خاطرات و سرگذشت فیزیکدان های غربی را بخوانم؛ کتابهایی که معمولا در سالهای پایانی کار علمی نوشته شده و مملو بود ند از خاطرات گوناگون از کشف ها، ایده ها، آدم ها، مکان ها ، شهرها و کشورها و اغلب همراه آن نوع سرخوشی و سرزندگی طبیعی که در زندگی اروپایی ها و امریکایی ها دیده می شود. با خودم فکر می کردم که شاید بیشترین کاری که ما می توانیم انجام دهیم آن است که نشان دهیم که می توان در ایران ماند و بتدریج سنتی از کار علمی در حوزه علوم جدید را بوجود آورد که الهام بخش نسل های آینده دانشجویان باشد؛ طوری که دیگر آرزویشان نوشته مقاله در کیهان بچه ها نباشد. درس خواندن در شرایط سخت با امکانات خیلی کم ؛ زندگی و کار در هوای آلوده و ناپاک که هر روز به آهستگی و سماجت ؛ سموم اش را به بدن تو و خانواده ات تزریق می کند ؛ زندگی در شرایط روزانه ای که گرفتاری های فراوان روحی وجسمی اش هیچ فرصتی را برای برنامه ریزی و نظم کاری باقی نمی گذارد و مجبوری برای پیداکردن یک ساعت؛ فقط یک ساعت آرامش خیال که در گوشه ای بنشینی و محاسبه ای را انجام بدهی بجنگی ؛ به این هدف بزرگ می ارزید ولی امروز که صبح سرد بیست و چهار دی ماه سال 88 است و من خودم را برای رفتن به تشییع جنازه دوست دیرین و 25 ساله ام آماده می کنم احساس می کنم که ما برای این انتخاب بهای بسیار گزافی پرداخت کرده ایم.
آن موقع هرگز فکر نمی کردیم که سالها بعد در یک صبح سرد زمستان وقتی که مسعود تمامی این سختی ها و دشواری ها را پشت سر گذاشته است؛ وقتی که سالهای سال درس خوانده و درس داده و دیگر نوشتن مقاله در کیهان بچه ها که هیچ ؛ نوشتن مقاله در فیزیکال ریویو هم برایش خوشحالی به بار نمی آورد؛ و تازه می رود که در سالیان دراز پیش رو؛ ماحصل تجربیاتی را که با گذر از سالهای سخت از انقلاب و تعطیلی دانشگاه گرفته تا جنگ و ویرانی و بازسازی و بحران های پی درپی اندوخته است به دانشجویانش یاد بدهد؛ یک مامور بی رحم و خونسرد که در انتهای کوچه ایستاده است و او را نظاره می کند؛ می تواند تنها با فشار یک دکمه همه این سالهای گذشته و آینده را در یک لحظه برق آسا فشرده کند و آن را به بارانی از ساچمه ها ی مرگبار ؛ به یک مغز متلاشی شده روی کف حیاط ؛ و به جیغ بهت آلود همسر و فرزند تبدیل کند.
دلم می خواهد که بر ترس غلبه کنم؛ دلم می خواهد که فکر کنم زندگی خودم ؛ همسرم و فرزندانم لااقل پایان منصفانه ای خواهند داشت . دلم می خواهد که لااقل این حق را داشته باشم که پیکر بی جانم بر روی دوش دانشجویانم ؛ دوستان نزدیکم و خانواده ام و کسانی که لااقل نام مرا یک بار شنیده اند؛ آنهم بدون شعار و هیاهو و با سکوت حمل شود. من در کلام درمانده ام و تنها با کورسوی یک شعله نحیف در اعماق قلبم زندگی می کنم. این شعله ای است که دوندگانی از دانشجویان قدیم آن را از پیشینیان خود گرفته اند؛ وافتان و خیزان و مجروح و خسته به آیندگان می سپارند.
وحید کریمی پور
دانشکده فیزیک ؛ دانشگاه صنعتی شریف
24 بهمن ماه 1388